۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

فاتح دل

فاتح دل

عهد كردم دلبرا دل را به دريا بسپرم

گر تو يار من شوي از كوه صحرا بگذرم

گر كه شيرينم شوي من مي شوم فرهاد تو

بيستون را مي كنم خاكش به يغما مي برم

واژه خواهش اگر از بين لبهايت پرد

اين كلام قيمتي با قيمت جان مي خرم

وصل تو در زندگي آب حياتم مي دهد

روي دريا مي دوم بر آسمانها مي پرم

شرط بندي را تو بردي فاتح قلب مني

دل سپردم پيش تو سنگت بيامد بر سرم

دلبر قائم چو گشتي خانه اش بر باد رفت

خانه ات آباد گردد اي فدايت پيكرم

( از كتاب برق چشم )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر