نا خداي عشق
دل تو را مي طلبد در كوچه و بازارعشق
اي طبيبا همتي . آه از تب و آزار عشق
من تو را چون سايه اي در پيچ و خم ها همرهم
پيچ و خم را كم بكن اي نوگل گلزار عشق
از مژه دريا كنم گر قايقم را بشكني
من غريقي تشنه ام اي سرور و سالار عشق
نا خداي با خدا در موج سرگردان تويي
بادبان ها را بكش در عرصه و پيكار عشق
با همه دلدادگي گاهي به دل پا مي نهي
شكوه از تو مي كنم بر خالق پرگار عشق
مهر او بيرون مكن با يك خطايي قائما
رسم مهرويان بود در مكتب و بازار عشق
جيرفت: 24 /1/1379
(از كتاب برق چشم )
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر