۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه

چوب بي صدا

چوب بي صدا

آي آدماي خسته

مرغاي پر شكسته

هي گسته و واجسته

تو آسمون نشسته

صبح تا غروب مي دوين

به اين و اون مي پرين

اين قصه از بر بكنين

حرفامو باور بكنين

اين روزگار بي وفاس

چوب خدا بي صداس

وقتي اومد تو سرتون

مي شكنه بال و پرتون

دنيا وفا نداره

طمع جنون مياره

با نون خود سر بكنين

كوشاتونو كر نكنين

غصه نياد سراغتون

سنگ نخوره چراغتون

قدر همو بدونين

بپا كه جا نمونين

اين روزگار بي وفاس

چوب خدا بي صداس

جا و مقام سرابه

نقش ريا بر آب

مال ومنالت به شبي

رخسار ماهت به تبي

اوستا كريم رحيمه

بنده شو مي پذيره

ما كه گناه مي كنيم

پرده سياه مي كنيم

با گريه وبا زاري

با پوزش وبا خواري

ميگذره از گناهمون

لطفش بود پناهمون

عيبا مونو مي پوشه

بر ما نمي خروشه

پس بيايد بخونيم

دوستاي جون جونيم

لطف خدا چو درياست

همرنگ آسمونهاست

بيا با هم رفيق بشيم

رفيق كه نه شفيق بشيم

حسادتو كنار زنيم

خنده به نو بهار زنيم

اين روزگار بي وفاس

چوب خدا بي صداس

بعد از بهار تابستون

پاييز كه رفت زمستون

هي ميانو هي ميرن

چالاك و بي نظيرن

اي عمر تو چون بهار

خزان اومد خبر دار

نزديك شده زمستون

پول بده پالتو بستون

اين روزگار بي وفاس

چوب خدا بي صداس

( از كتاب نيلوفر صحرا )

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر